ذبيح الله صفا
1058
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
مىزنم طبل جنون در ملك عشق * دور دور اى عقل از ما دور دور رَو ز خاكت نور كن و از نور خاك * پس در آب انداز و از خود كن عبور پاىبند شرع ماندستم دريغ * ورنه كو اين شهر و كو من كو شهور ؟ . . * * ساقيا جامى كه من هم مست و هم ديوانهام * عشق تو بادهست و من آن باده را پيمانهام خانمان كردم خراب از مستى و ديوانگى * من كنون بىخانمان چون بوم در ويرانهام از لب او چاشنى دارد مگر اين مى كه من * چند روزى شد كه مست افتاده در ميخانهام راه عقل و عاقلى بگذار بر بيوهزنان * ساقيا جامى كه من در عاشقى مردانهام عشق تو افسانهيى در گوش جان من دميد * من چنين مدهوش و هم ديوانهء افسانهام طعنه زد ديوانهيى ، گفتا كه تو « مولا » نهاى * گفتم اين عشقست ، عارى نيست گر « مولا » نهام وصل او در عاقلى و عقل هرگز ره نيافت * ساقيا جامى كه من هم مست و هم ديوانهام * * هر مو بود زبان ز براى كلام عشق * گوش است هر مسام براى پيام عشق ما چون ز جسم خود برهِ دوست خاستيم * در گوش ما رسيد ز هرسو سلام عشق در عشق باختيم دل و جان ولى هنوز * شرمنده مىشويم كه گيريم نام عشق در يك قدم ز هردو جهان پاك بگذرند * مردان برآورند بهمّت چو گام عشق بوم هوا خرابهء شهوت كند مقر * عنقاى همّت است كه پرّد به بام عشق ز اقبال شاه عشق گذشتيم از دو كَون * آزادِ هردو كَون ببايد غلام عشق در بحر كَون عشق چو انداخت دام را * معدودْ جانِ چند فتاده بدام عشق برهان چو هستى تو نهنگ عدم ببرد * مىنوش چون نهنگان دريا بكام عشق